به گزارش خبرنگار سينمايي فارس شامگاه يكشنبه نشست نقد و بررسي فيلم سينمايي "محاكمه در خيابان " با حضور "مسعود كيميايي " (كارگردان)، "جواد طوسي " (منتقد و مجري)، "شبنم درويش " (بازيگر)، "رضا يزداني " (خواننده)، "اسحاق خانزادي " (صدابردار)، "اكبر معززي " (بازيگر) و "محمد مؤيد " (بازيگر) در باشگاه فيلم تهران فرهنگسراي ارسباران برگزار شد.
بنابراين گزارش، در ابتدا "جواد طوسي " در گذشت برادر "مسعود كيميايي " را به او تسليت گفت و در ادامه از كيميايي در مورد چگونگي شكلگيري فيلمنامه "محاكمه در خيابان " سوال كرد كه وي در پاسخ، اظهار داشت: اين قصه سر دراز دارد. من حدوداً چهار فيلمنوشت به وزارت ارشاد آن زمان دادم كه هر چهار طرح رد شد. البته من دوست ندارم غر بزنم و گفتن اين موضوع تكراري است.
ادامه مطلب
"سحر"
قول، دوستي، رفاقت، مرام داشتن، عشق و غيرت ... و چاقو. همه اين كلمات دنياي آشنایی است از سينماي مسعود كيمياي. براي مني كه در زمان رضا موتوي و قيصر و گوزن ها نبودم. هميشه دنياي سلطان و مرسدس و آن جمع دوستانه جذابيت خاصي داشته و دارد. اينكه مسعود كيميايي يكسره در فيلمهايش دنياي شبيه به هم را با ديالوگهاي نشات گرفته از جامعه معاصر در قابهاي جديدتر و با چهره هاي جوانتر به مخاطب عرضه مي كند چيز جديدي نيست. داستان هميشگي سينماي كيميايي است كه در اواخر دهه 40 و 50 نام موج نوي سينماي ايران را يدك مي كشيد و در زمان حال نيز سينمايي كه فقط مختص نام اوست.
اما نكته اي كه در سينماي معترض كيميايي به غير از داستانهاي خاص و پرداختن به روايت آدمهاي حاشيه اي جامعه كه در آثار سينمايي ديگر كارگردانان كمرنگ و در آثار او جلوه بيشتري دارند، شخصيتهاي قصه است. او در تمامي آثارش چه زماني كه بهروز وثوقي جوان اول فيلمهايش بود و چه حالا كه با محمدرضا فروتن و پولادش فيلم مي سازد به شدت جلوه گري ميكند. اعتراض كاراكترهاي فيلم هاي مسعود كيميايي است. در همه آثار او نسلي را ميبينيم كه معترض است. به جامعه و تحميل هاي كه از طرف جامعه بر او وارد شده است. حالا كاراكتر عصيانگير داستان در جستجوي انتقام سر بلند كرده است. و در نهايت اين كينه قديمي و كهنه را با ضرب چاقو بر پيكر عنصر بد داستان كه نمادي از جامعه است فرود خواهد آورد. اين عنصر جدا نشدني همه قصه هاي مسعود كيميايي با همه كاراكترهاي گوناگونش است كه در اين سي و چندي سال براي نسل گذشته و نسل امروز روايت شده. عصايانگري.
"محاكمه در خيابان" آخرين ساخته مسعود كيميايي يك فيلم تميز و شسته رفته از آب در آمده است. نماي بسيار زياد خارجي. ديدن نماهاي بسيار زيبا از شهر تهران كه به مدد فيلمبرداري خوب تورج منصوري با پس زمينه سياه و سفيد فيلم دنياي تازه اي از شهر تهران را در مقابل چشمهاي تماشاگري كه روزهايش را در همين خيابانها طي مي كند ، ترسيم كرده كه بسيار چشم نواز است. بازيهاي خوب فيلم از حامد بهداد با همان سكانس هاي كوتاه داخل چال تعميرگاه و اداي ديالوگهايي كه مختص سينماي كميايي است تا دلمردگي مرد تنهاي كه باز هم از رفيق و شريكش نارو خورده است و مرگ او با چاقوي رفيق در حالي كه عشقش را دزيده است با بازي تلخ محمدرضا فروتن و بازي درخشان پولاد كيميايي دامادي كه در شب عروسي به عشقش شك مي كند، همه خوب است. و جاي هيچ اشكالي به ساختار بازيگري در كل فيلم نيست. همه چيز خوب و كامل است. ديالوگها و داستان كلي فيلم با سيناپس كه اصغر فرهادي نوشته. حفظ ضرباهنگ داستان و حفظ تعليق و درگيري شخصيت داماد نگران و سر در گم در كل روايت با آن نمايي تلخ پاياني تصوير مرجان در دستان عبد همه حكايت از استادي كيميايي در روايت داستانهاي تلخ اجتماعي دارد. اما چيزي كه هنوز براي نگارنده جالب است قبول اين واقعيت و پذيرفتن دنيایی است كه كيميايي هنوز در آن زندگي مي كند اما جوان امروزي ديگر از نگاه او به اين مقوله نمي نگرد. اينكه انتقام خيانت در عشق را هنوز هم ميتوان با يك چاقو در دست از همه جامعه گرفت سوالي كه هميشه در ذهن تماشاگر سينماي كيميايي تكرار خواهد شد. اينكه تا چه حد ميتوان حقانيت اين موضوع را ثابت كرد كه كاراكتر زخم خورده داستان به خاطر رفاقت و مردانگي و عشق تا چه چقدر مجاز به عصيان در برابر جامعه و قانون است؟ تا حدي كه خود محاكمه خاطي را در خيابان انجام دهد. سوالي است كه هميشه پس از روياروي با سينماي معترض كيميايي در ذهن تداعي مي شود.
در اينكه مسعود كيميايي استاد بزرگي است و سينمايي ايران حداقل در معرفي بازيگران بزرگ خود مديون فيلمهاي اوست شكي نيست . اما ديدن اين همه سياهي در يك فيلم اين تلخي را كه اتفاقا به مذاق تماشاگر هم خوش نمي آيد با او همراه خواهد كرد. در هر صورت دنياي اين كارگردان برجسته با آن ميزانسهاي زيبا همين است كه در اين سي و اندي سال بوده است. روايت تلخي از جامعه عصيانگر شهر نشين امروز با همه زواياي تاريك آن، همان داستان قديمي خيانت در رفاقت و عشق.
"نقدی از سیده مریم مطلب پور"
:: نوشته ای که در ادامه می آید متن کامل یادداشتی است که در تاریخ 24 آبان 1388 در روزنامه تهران امروز منتشر شد ::
بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی همان است که فکرش را می کردیم. بهترین فیلم کیمیایی در دهه هشتاد است. بهتر از "سربازهای جمعه" ، "حکم" و "رئیس". جاه طلبی های دو فیلم قبلی کارگردانش را ندارد اما بی ادعاست. حداقل می توان یکی دو فصل ماندگار درش پیدا کرد. و این برای کیمیایی این سالها یعنی بازگشت به دوران خوبی که شاید آخرین بار ده سال پیش با "اعتراض" شاهدش بودیم.
1 - به تهرانی که اینچنین تلخ و سیاه تصویر می شود خوب نگاه کنید. به گلفروش یک دستی (ارژنگ امیرفضلی) که با تلخی تمام برای امیر دسته گل درست می کند نگاه کنید. به نمای معرفی حبیب (حامد بهداد) نگاه کنید. به نمای معرفی محمدرضا فروتن (که یکی از کیمیایی ترین نماهای تاریخ فیلمسازی اوست) نگاه کنید. به آخرین فصل فیلم (خداحافظ بچه) نگاه کنید. اینها همه دربست متعلق به کیمیایی و نگاه اوست. زن محمدرضا فروتن را جلوی چشمش از او گرفته اند و او سکوت اختیار کرده است. از آن سو، حبیب به امیر می گوید که «غیرت مد شده» و «ما چه کنیم که از مد نمی افتیم». امیر عزمش را جزم می کند تا عبد (مرد زن دار تاکسی سوار) را پیدا کند. و پیدا می کند. با او درگیر می شود و در یک خلوت دو نفره پی می برد که چیزی میان او و نامزدش مرجان نبوده.
2 - برای اولین بار دو داستان مجزا به شکلی اپیزودیک در سینمای کیمیایی روایت می شود. به احتمال بسیار زیاد خالق این شکل روایت کسی نیست جز اصغر فرهادی که نمونه بسیار کاملش را در "دایره زنگی" دیده بودیم. اما باز هم به احتمال بسیار زیاد تنها یک طرح دو سه خطی از این شکل روایت از اصغر فرهادی در فیلمنامه کامل مانده است. پیوند اولیه این دو داستان با فیلمبرداران مراسم عروسی امیر به شکلی کاملا منطقی شکل می گیرد. اما در ادامه منطق از میان می رود و در میان تدوین موازی ماجرای فروتن و پولاد کیمیایی، ناگهان ما تصویر عبد را برای اولین بار می بینیم که به شکلی تصادفی نسیم (نیکی کریمی) و پسرش را سوار می کند تا به فرودگاه امام ببرد. وجود این فصل با قراری که در ابتدا با تماشاگر گذاشته شده، کاملا بی معنی است. که قطعا نمی تواند کار اصغر فرهادی باشد.
3 - در رابطه با شخصیت ها. مثل همیشه و بی هیچ کم و کاست با شخصیت هایی تخت و یک بعدی طرفیم. هیچیک انگیزه ها و زندگی شان بارز نمی شود. شاید اینبار شکل اپیزودیک و حضور کم زمان شخصیت ها بتواند این ضعف همیشگی کیمیایی در فیلمنامه نویسی را تا حدودی بپوشاند، اما ظاهرا قرار است پیچیدگی و مبهم ماندن شخصیت ها در سینمای کیمیایی یک ویژگی باشد تا یک ضعف. امیر یک بچه جنوب شهری است که هنوز غیرت دارد. دو خبر مهمی که حبیب به او می دهد عکس العملش این است: یا حسین (در یک سکانس کیمیایی وار و ماندگار). ماجرای فروتن و زندگی و زن و بچه و شریک اش بینهایت مبهم است. نه تنهایی اش با آن نمای معرفی معرکه همدلی برمی انگیزد نه کشته شدنش. از همه بدتر نیکی کریمی است که در فیلم بلاتکلیف است. درست مثل همان چهره ای که از اول تا آخر از او می بینیم. راننده تاکسی و عروس هم همینطور. کیمیایی ابهام را دوست دارد و آن را یک ویژگی می داند.
4 - اما گاف های آشکار بیست و هفتمین فیلم کیمیایی به هیچوجه قابل بخشش نیست:
- ته ریش گاه و بیگاه امیر که آدم را یاد ته ریش نوری "سرب" می اندازد.
- بسته سیگار و فندکی که امیر به آن رهگذر می دهد و در فصل ماقبل آخر در خلوت دونفره اش با عبد سیگاری با همان فندک روشن می کند.
- مرجان در تالار مختلط (کجای ایران همچین تالاری وجود دارد؟؟) منتظر امیر است. مهمانان مشغول رقص و پایکوبی هستند. ساعت باید 8 یا بیشتر از آن باشد. زمستان است. هوا ساعت 6 تاریک می شود. اما همزمان با انتظار عروس، در جاده خاکی اطراف اتوبان در روز روشن امیر و عبد مشغول درگیری و سپس درد و دل هستند.
- وقتی امیر عبد را از ماشین اش بیرون می کشد و به همراه جدید نسیم می گوید که با تاکسی به فرودگاه برود و با توجه به اینکه نسیم و همراه جدیدش از ابتدا در صندلی عقب نشسته بودند، در راه فرودگاه همراه جدید نسیم به او می گوید که دست کند زیر صندلی شاگرد. نسیم دست می کند و دستش خونی می شود. این خون از کجا آمده و رفته زیر صندلی شاگرد؟؟؟؟
- درگیری فروتن و شریکش در بک گراندی از فیلم تولد بچه فروتن می گذرد. فصل قشنگی است. اما منطق ندارد. فروتن فیلم تولد را در طبقه بالا و در تلویزیون می دید.
5 – در فصل تعمیرگاه، حبیب به امیر می گوید «سفره عقد و جمعش کن». امیر می رود تا بفهمد قضیه چیست. عبد را پیدا می کند. او را نقش بر زمین می کند. چاقو به رویش می کشد. غیرتش به جوش آمده است. اما در نهایت تسلیم می شود. برمی گردد تالار. لحظه آخر می رسد.
در دیگر داستان فیلم، محمدرضا فروتن می داند که زنش با شریکش ریخته روی هم. تنهایی اختیار کرده. منزوی شده. فیلم تولد می بیند و اشک می ریزد. با شریکش و دزد ناموسش درگیر می شود. کشته می شود.
زمانی در «قیصر» غیرت بیداد می کرد. محله بهم می ریخت. قتل ها اتفاق می افتاد. اما قیصر زمان حال کیمیایی نا ندارد از خودش دفاع کند. شاید می داند برای زنی که «منو ول ميكنه براي پول» غیرت بی فایده است. قیصر جدید کیمیایی وقتی چاقو می خورد و پایش لب گور است این شکلی از غیرت حرف می زند: «خداكنه درست زده باشي، اگر زنده بمونم بلايي به سر تو و اون ميآرم كه براي يه دفعه ديگه هم كه شده سرو كله غيرت پيدا شه». امیر هم تا جایی که "باید" غیرت می کند. اما دستش به خون آلوده نمی شود. برمی گردد تا "سوءتفاهم" ، زندگی اش را بهم نریزد.
6 - بیست و هفتمین فیلم کیمیایی مثل همیشه از فیلمنامه می لنگد. حضور اصغر فرهادی هم شبح وار است. اپیزودیک بودن فیلم هم مدیون طرح اوست که متاسفانه کیمیایی نتوانسته آن را قوام ببخشد و نصفه و ناقص مانده است.
بهرحال "محاکمه در خیابان" فیلمی است از مسعود کیمیایی. یکی دو فصل ماندگار درش پیدا می شود. بازی معرکه فروتن در نقش یک شکست خورده تنها که بشدت آدمهای فیلم های نوآر را تداعی می کند شاید تنها بازی در خور اعتنای فیلم باشد. حامد بهداد، پولاد کیمیایی، ارژنگ امیرفضلی و بخصوص شقایق فراهانی از حضور در فیلمی از کیمیایی سربلند بیرون می آیند. موسیقی همان سبک و سیاق فیلم های کیمیایی را دارد که خیلی وقت بود جایش در سینمای کیمیایی خالی بود.
کیمیایی با "محاکمه در خیابان" بار دیگر در دل هوادارانش جاخوش می کند هرچند که پس از بیست و هفت فیلم مصرانه بخواهد خودش فیلمنامه بنویسد.
"نقدی از احمد شاهوند منتقد توانای سینمای ایران"
جدیدترین فیلم مسعود کیمیایی را میتوان کمی راحتتر از آثار متأخرش تماشا کرد و حداقل با روایت آن همراه شد.
«محاکمه در خیابان» همچنان تم رفاقتهای اصیل و ریشهدار بین مردان طبقه فرودست را در زمان حال پیگیری میکند اما یک سویه جدید و ناخوشایند هم به آن اضافه شده است.
آن هم چیزی نیست جز نگاه تیره و تار به زن. زنانی که یا خیانتکار هستند یا مجنون، یا دروغگو هستند یا درشتگو. در واقع تم رفاقت هم بر بستر همین ویژگی زنان فیلم است که خودنمایی میکند و مردان را به بازنگری در رفاقتهای گذشته فرامیخواند.
این بازنگری در خط اصلی قصه، داماد جوان (امیر- پولاد کیمیایی) را به دنبال کشف حقیقت میفرستد و در پایان با یک دروغ لعابی از خوشی کاذب میگیرد و در خط فرعی قصه نیز تاجر ورشکسته (نکویی- محمدرضا فروتن) را به کام مرگ به دست شریک و رفیقش میفرستد.
از آنجا که فیلمهای متأخر کیمیایی همواره از مشکل داستانگویی و چند پارگی در روایت رنج میبرند، سرراست بودن نسبی قصه «محاکمه ...» و محدود شدن آن به دو خط اصلی و فرعی را به گواهی تیتراژ باید به اصغر فرهادی نسبت داد که قصه گوی خوبی است.
ویژگی و تفاوت دیگر فیلم سیاه و سفید بودن تصاویر از ابتدا تا انتها با تونالیته زرد چرک است. این حذف رنگ توانسته در فضاسازی فیلم مؤثر باشد بخصوص با توجه به اینکه بخش عمدهای از فیلم در روز عروسی و بین زوج جوان میگذرد و طبعاً رنگ، حضوری اجتنابناپذیر در تصاویر داشته است.
قصه فیلم در فاصله بعد از ظهر تا شب میگذرد؛ در فاصلهای که داماد منتظر گل زدن ماشین است تا دنبال عروس به آرایشگاه برود ولی رفیق گرمابه و گلستانش (حبیب- حامد بهداد) او را از حقیقت تلخ خیانتکاری عروس آگاه میکند. حالا این امیر است و فرصتی چند ساعته برای کشف حقیقت.
از آنجا که این خط اصلی در بخش میانی میتواند بدون اوج و فرود به جواب برسد - با گفتوگوی امیر و مرد راننده آژانس (عبد- حمیدرضا افشار)-، این بخش با ورود یک خط قصه فرعی پر و پیمان شده است.
قصه نکویی ورشکسته که زنش (نسیم- نیکی کریمی) او را ترک کرده و با شریک و رفیقش ازدواج کرده، هر چند در امتداد همان تم رفاقتهای مردانه آسیب دیده و خیانتکاری زنان است اما به جهت بار دراماتیکی که برای اداره قصه در عرض این چند ساعت دارد، دچار نقصان است.
از همین رو است که باورپذیری بسیاری از اتفاقات مربوط به آن کمرنگ است و نمایشی بودن آنها را برجسته میکند. مهمترین اتفاق این بخش قتل نکویی به دست شریک خیانتکارش است که برای دزدی به خانه او آمده است.
در واقع این قتل آنهم به شکلی که ضربه چاقو مقابل پرده سفید نمایش فیلم خانگی، به قلب نکویی وارد میشود، فقط برای رد و بدل شد آن دیالوگهای شعر و شعارگون طراحی شده و نمیتواند عمقی پیدا کند.
به هم رسیدن دو خط قصه هنگامی شکل میگیرد که امیر با عبد قرار میگذارد و او را به زور با خود میبرد تا به حقیقت اعتراف کند. این درست همان لحظهای است که فیلم در حال رفتن به بیراهه و فراموش شدن قصه اصلی است. هر چند در بخش درگیری بین امیر و عبد هم پرداختی بیمنطق اعتراف عبد را به تعویق میاندازد تا فرصتی مناسب برای کتک کاری مردانه فراهم شود.
عروس طبق قرار در تالار عروسی منتظر میشود اما وقتی امیر نمیآید، میخواهد مراسم را ترک کند که داماد سربزنگاه میرسد. همه چیز به طرز مشکوکی خوشبینانه است و آن نمای پایانی حرف اصلی را میزند. عبد پشت فرمان عکس نسیم را نگاه میکند و خطاب به او میگوید (خداحافظ بچه ...) خط بطلانی بر تلاش مذبوحانه امیر و آن خندههای پایانی و مهر تأییدی بر خیانتکاری زنان.
در ابتدای فیلم حبیب بعد از اینکه خبر بد را به امیر میدهد جملهای کلیدی میگوید که میتواند جمله معترضه کیمیایی به مخاطبش باشد (ما چیکار کنیم که از مد نمیافتیم؟) شاید اگر اینطور فکر نمیکرد، میشد فیلمهایش، قهرمان هایش و قصه هایش را باور کرد.
"نقدی از سحر عصر آزاد و سایت سی نت"


